تبليغاتX
وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه

وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه

*(`'·.¸* وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه *¸.· '´)*

سلامی دوباره

سلامی واسه همه



امروز رو گذروندم به امید اینکه فردا بهتر بشه و چشام باز بشه و ببینم زنده هستم . به امید فردایی بهتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09ساعت 2:31  توسط سید مهدی  | 

man chi ka konam dige hanoz az sob nanshestam . roo zamin .



+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 19:19  توسط سید مهدی  | 

dokhtareye ghod


+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 19:16  توسط سید مهدی  | 

داستان یک ازدواج


یکی بود یکی نبود

يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/04/07ساعت 13:28  توسط سید مهدی  | 

صف


به نظر می‌آمد صف تا بی نهایت ادامه داشت و انتهای آن در مه غلیظی گم بود.  آدم‌هایی از هر سن و سال؛ مرد، زن،  جوان، پیر، میانه سال و تک و توکی بچه که  پیدا بود کسی در خانه نبوده تا از آنها نگه‌داری کند، در میان صف  دیده می‌شدند. فرید با خود گفت، بیخود نیست که می‌گویند آنجا سرزمین بهتری است. این همه آدم هر روز جلوی این سفارت خانه صف می‌بندند. لابد خیلی‌هاشان ویزای ورود می‌گیرند. راستی آنجا چه جور جایی است؟  بی آن که به خود مهلت دهد، پرسش بر زبانش  جاری شد.

جلوتر از او مردی بود که پنجاه و خورده‌ای سن داشت. قبراق و سرحال به نظر می‌رسید. ریشش را خوب تراشیده بود و سیگاری در دست داشت که تا نیمه کشیده بود. بوی ادوکلن مرد همراه بوی سیگارش قاطی بوی دوده و بوی گردوخاک ماسیده در هوا و آشغال کنار خیابان بود. پشت سر فرید، زن نسبتاٌ  چاق قد کوتاهی بود که سن و سالش را با پوششی که داشت نمی‌شد تشخیص داد. روسری گلداری به سر کرده بود که به مانتو قهوه‌ای تیره رنگش نمی‌خورد.  هم زن و هم مرد، پرسش فرید را شنیدند. مرد میانه سال گفت، "جوان، به من بگو چه خیال‌هایی در باره آنجا داری و چه  جور رویاهایی در سر می‌پرورانی تا به تو بگویم که آنجا  چه  جور جایی است."

جواب مرد، فرید را گیج کرد. آنجا مگر یک سرزمین واقعی نبود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 18:51  توسط سید مهدی  | 

ملاقاتهای عاشقانه

روزهای عاشقانه


  1 يك روز در يكي از كلاسهاي عاشقانه « نانسي . جي » به ماگفت كه او و شوهرش در طول يك ماه روزي را براي بازي كردن تعيين كرده اند ... به سرعت


كلاس ما مجذوب اين ايده شد و بحث دربارة آن را آغاز كرديم ... به اين صورت در حال حاضر ما زوجهايي را داريم كه روز موسيقي ،غذا خوردن با هم و البتة

رابطة جسماني شان را جشن مي گيرند .
2
 شما مي توانيد موضوعات خاصي را براي روزهاي مختلف در نظر بگيريد .

- موضوع غذا : تمام روز را بر روي غذا و مسائل مربوط به آن متمركز شويد ... صبحانة مخصوصي آماده كنيد ، به خريد برويد و برنامه هاي وراكي متنوع و

گوناگوني را براي همسرتان تدارك ببينيد .

- موضوع احساسي : تمام روزرا فقط به حواس پنجگانة خوتان توجه كنيد و اقداماتي را برنامه ريزي نمائيد كه توجهتان را به حواس پنجگانه تان معطوف دارد ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/05ساعت 13:27  توسط سید مهدی  | 

دوست داشتن به 21زبان مختلف دنیا


01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/07ساعت 13:31  توسط سید مهدی  | 

خانه‌ی پدری


فکر می‌کردم حالا که بعد از سالها برگشته‌ام خانه‌ی پدریم می‌توانم ارامش داشته باشم اما تمام تصوراتم نقش برآب شد. روزهای اول با شادمانی و خوش‌خیالی تمام اثاثیه قدیمی را بردم توی زیر زمین و درش را قفل گنده‌ای زدم. اتاقها را رنگ زدم. پرده‌های نو اویختم. گلدان‌های تر و تازه توی گلخانه‌ی جلوی ایوان چیدم. بهار بود. درخت گیلاس وسط باغچه شکوفه داده بود. یاسها غرق گل بودند. نازگل گفت: چه حوصله ای‌داری مامان و دسته‌ی چمدانش را کشید، چرخ‌هایش قرچ قرچ کردند  روی موزاییک‌های حیاط و از دم در داد زد خداحافظ. شب اول برقها رفت. کلی دنبال کلید قفل زیر زمین گشتم. درش را که باز کردم دیدم بر و بر تماشایم می‌کنند. چارپایه را برداشتم و توی تاریکی رهایشان کردم.

روز بعد قالیچه کهنه‌ای را پهن شده روی ایوان دیدم. مشتی ارزن رویش بود و دو کبوتر داشتند تند تند به ارزن‌ها نوک می‌زدند. سیر که شدند پر زدند رفتند روی دیوار روبرویی. قالیچه را تا زدم بردم توی زیر زمینی. دوباره درش را قفل کردم. یک روز عصر که داشتم از خانه بیرون می‌رفتم دیدم تمام گلهای محمدی را چیده‌اند. یک گل روی شاخه‌ها نبود. به خودم وانمود کردم باد آمده است. اینطور بود که به یک زندگی مسالمت‌آمیز تن دادم. اما آنها روز به روز دایره‌اشان را وسیع‌تر کردند. گاهی کتاب‌هایم را کش می‌روند. لنگه جوراب‌هایم را؛ حتا کفش‌هایم را قایم می‌کنند. اوایل فکر می‌کردم دچار خیالات شده‌ام. حالات روانی پیدا کرده‌ام مثلا پارانویا و این چیزها. دیدم نه، از این حرفها گذشته است. میوه‌ام را جلوی رویم از توی بشقاب برمی‌دارند و گاز می زنند. اهمیت ندادم. حتا شال حریر آبیم را برداشتند. چروکیده و کثیف از زیر جاکفشی پیدایش کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 18:49  توسط سید مهدی  | 

21 روش برای گفتن دوستت دارم بدون گفتن حتی یک کلمه

همانطور که می دانید گفتن دوستت دارم برای شما و همچنین برای نامزدتان بسیار اهمیت دارد. اما شما نباید به گفتن دوستت دارم بسنده کنید. درحقیقت، ابراز علاقه غیر کلامی روش بهتری برای جذب کردن مردان است.



 

مردها تمایل دارند که دوستت دارم را در کارهایشان ثابت کنند بنابراین برای ابراز احساساتشان کمتر از این جمله استفاده می کنند.  ما در اینجا شما را با نحوه ابراز علاقه چند نفر آشنا می کنیم تا ببینید چگونه می توانید علاقه و عشقتان را بدون گفتن یک کلمه به طرف مقابلتان ابراز کنید.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 12:57  توسط سید مهدی  | 

نخمه

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
 
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
 
برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کنيچطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

سايت پيچك دات نت با ارائه خدمات جالب و متنوع در خدمت تمام فارسی زبانان جهان است

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 12:55  توسط سید مهدی  |